درباره سلطان باهو
سلطان باهو (۱۰۳۹ - ۱۱۰۲ هـ ق) از عارفان هند در سدهٔ دوازدهم بود.
او در روستای اعوان در ایالت جَهنْگ (استان پنجاب در پاکستان) زاده شد و در ۶۳ سالگی در ۱۱۰۲ درگذشت. باهو مؤلف ۱۴۰ اثر عرفانی و مذهبی به زبانهای فارسی و عربی بود.
او ابیات خود را به صورت سی حرفی گفتهاست یعنی مصرعٔ اول هر بند به ترتیب حروف تهجّی میآید و در آخر هر مصرع واژهٔ «هو» میآید که بیت را آهنگ خاصی میبخشد.
در ویکی پدیا بیشتر بخوانید
آثار ویدئویی و صوتی مرتبط با این منبع
غزل ۱ - یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھُو
غزل ۲ - بیا ای عشقِ جان سوزان که من خود را بتو سوزم
غزل ۳ - ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم
غزل ۴ - ببازی عشق میبازم ، سر بازار سر بازم
غزل ۵ - الا ای یار فرزانه بیا با ما بمیخانه
غزل ۶ - آمد خیالی در دلم ، این خرقه را برهم زنم
غزل ۷ - بهردم از غمش هیها ولی یاریست بی پرواه
غزل ۸. - ایا والی معلی کن وفاداران خود ها را
غزل ۹ - باجام باده ساقی، فی الصبح مرحبا
غزل ۱۰ - از ذات حق تعالی اعلام بی نوا را
غزل ۱۱ - مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست
غزل ۱۲ - آشفته دل خویش درین دار فنائیم
غزل ۱۳ - خدایا کن تو بر من مهربانی
غزل ۱۴ - بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خال
غزل ۱۵ - ثبتوا اقدامکم ای سالکان
غزل ۱۶ - تعالی الله چه زیبا روی دلدار
غزل ۱۷ - نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را
غزل ۱۸ - آشکار ست، عشق ، پنهان نیست
غزل ۱۹ - با دوست دلنواز سخن جز وصال چیست
غزل ۲۰ - بارها گفتم ترا دل بارها
غزل ۲۱ - کارها این مشکل است این کارها
غزل ۲۲ - تارها زلفش چو دیدم مارها
غزل ۲۳ - و هو معکم اینما کنتم نگر
غزل ۲۴ - حق تعالی بالیقین حاضر نگر
غزل ۲۵ - قلب مومن مراة الرحمن یقین
غزل ۲۶ - چو اینما تولوا شد قبلهء حقیقت
غزل ۲۷ - حب دنیا راس آمد کل خطاء
غزل ۲۸ - صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاست
غزل ۲۹ - مینمائی خویش را صوفی منم
غزل ۳۰ - من من مگو تو من من ، هی هوی گوئی ها ها
غزل ۳۱ - از من هزار من شد هی هی هزارهی هی
غزل ۳۲ - عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم
غزل ۳۳ - انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمام
غزل ۳۴ - دل را ز درد دوری صد وجه بیقراری
غزل ۳۵ - یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاست
غزل ۳۶ - تجوع ترانی تجرد تصل
غزل ۳۷ - نهایت نیست راه عشق را یار
غزل ۳۸ - دنیا ست عین جیفه، کلاب اند طالبان
غزل ۳۹ - ز دنیا تو ترک گیر که راس العبادت ست
غزل ۴۰ - از خدا خواه هر چه خواهی یار
غزل ۴۱ - پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراست
غزل ۴۲ - تارها زنار در گردن کنم
غزل ۴۳ - کفر اول را ندانی راه چیست
غزل ۴۴ - کفر اول می شناسد هر کسی
غزل ۴۵ - لن ترانی گر رسد گردن متاب
غزل ۴۶ - یاران ره عشق بجز جور و جفا نیست
غزل ۴۷ - یاران صد هزار ولی یار ما یکی ست
غزل ۴۸ - وه چه نیکو روی جانان دلپذیر
غزل ۴۹ - طور سینا گشت موسی را مقام
غزل ۵۰ - طور سینا چیست ، دانی بی خبر
غزل ۵۱ - خود پرستی را ندانی ای پسر
غزل ۵۲ - خود پرستی چون ندانی بی خبر
غزل ۵۳ - می نالم از عشق تو ، جان را خبر نیست
غزل ۵۴ - بهر حالی جمال الله جویم