از بوی تو گشت دلتنگ باد سحر
وز مهر تو گشت سر سبک باد سحر
در گرد سر زلف تو کس مینرسد
جز باد سحرگهی، خنک باد سحر
از دفتر کاربران
دیوار گوهرین
فصل پاییز است و برگهای درختان رنگهای تازه یافته اند،بیقراری می کنند و می ریزند. روزها کوتاه و شبها بلند شده اند و تغییراتی در طبیعت به وجود آمده است.دیدگاهی شاعرانه می گوید: پاییز بهاری است که عاشق شده است.
به مناسبت روز حافظ تفالی می زنم به دیوانش، به نیت آینده میهن؛ غزل ۳۷۱ آمد:
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
فکرکنم ببینم منظور حافظ از این غزل چی می تونه باشه؟
چرا؟
بی تفاوتم و کمی ناراحت و ناراضی.
چرا زندگی؟ چه زیبایی ای ممکنه داشته باشه؟
و اصلا زیبا یا نا زیبا، چرا؟
بیهوده ست خیلی
ضرب المثلی عربی میگوید: "هو يَنفخُ فى رَمَادٍ" یعنی "او در خاکستر میدمد".
احساس میکنم که زندگی ما انسانها چنین است. هر کاری که میکنیم گویی دمیدن در خاکستر است به امید روشن شدن آتشی که ما را از سرما برهاند اما از خاکستر که آتشی برنمیخیزد. در سرمای سوزان، عمری در خاکستر میدمیم...
بقول فردوسی عزیز
میاز و متاز و مناز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج
اگر خوابیدن یه نیاز برای ما انسانها نبود و نظمی لازم نبود کی بخوابیم کی بیدار شیم برای من بهتر بود چرا که بیزارم از قاعده نظم و تکرار یکسان.
هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم زندگی هیچ تعریفی ندارد که همه ما قبول داشته باشیم هر کسی اثر انگشت خودش را دارد.
شاه بیت