آخرین مطالب

از دفتر کاربران

اگر چه دعویِ عشقش گزاف و آسان نیست

به یک وضو و به تکبیر دل مسلمان نیست


منی که روز و شبم جان به لب اسیرِ تبم

هراسم از تبِ سردِ غروبِ هجران نیست


دلی که مَردِ خطر باشد استخاره چرا؟

کنون که حرفِ وصال است بیمِ فقدان نیست


من از صلیب گذشتم به قبله رو کردم

کسی که صبر ندارد شریف از حیوان نیست


غرور و کبر شکستم به پایِ منبرِ شوق

ز امر و نهی گذشتم که زیبِ انسان نیست


سکوت و صحبتِ من شد یکی به تنهایی

جنون سلامتِ من شد نهایتم آن نیست؟


کمی که از سَرِ اخلاص جستجو کردم

دوباره اولِ القصه شد که آسان نیست ...


سه‌شنبه ۲۴ دیماه ۱۳۹۸

روزی حکیم در جمع مریدان و شاگردان نشسته بود. سخن از آدمی و زندگانی او مجلس را گرم و اصحاب سخن را سرگرم کرده بود.

بحث آنجا بالا گرفته بود که آدمی از پایه برای زندگی اجتماعی ساخته شده و کردار و گفتارش بر یکان یکان مردم اثر دارد.

مردی که تازه از قضای حاجت به مجلس وارد شده بود، برخاست و گفت: «چه کنیم تا زندگانی جمعی نیکوتری داشته باشیم؟ چطور برای جمع مفید باشیم؟»

از هر گوشه‌ای، صاحب نظری چیزی گفت.

- به همدیگر تعدی و ظلم نکنیم.

- حق همسایه را نگه داریم.

- به بیت‌المال دست‌درازی نکنیم.

- آنچه در توان داریم به دیگری کمک کنیم.

- انصاف داشته باشیم.

مرد که همچنان بر پا ایستاده بود، به فریاد گفت: «ای دوستان! بگذارید تا بدانیم حکیم در این باب چه پندی دارد.»

حکیم که تا آن زمان مُهر بر دهان داشت و شنونده بود، سرش را بالا آورد و نگاهی به چشم‌های دوخته شده به خود انداخت. سپس گفت: «هر آنچه گفتید، صحیح است. بجاست که آدمی چنان کند. اما اگر هیچ‌کدام از دستش برنیامد، حداقل پس از قضای حاجت، یک آفتابه آب بریزد.»

مریدان و شاگردان چون این شنیدند، سکوت بر مجلس حاکم شد.

«س.م.ط.بالا»

باز پیدا میشوی در اشک های جاری ام

از چشم خیسم و از این بی اختیاری ام

تاوان سربه هوایی تورا، دل من میدهد فقط

این عدالت عشق و این، توفیق اجباری ام

هرچند ز مستی خود، گله از دگری نمیکنم

اما شراب تلخ توبود باعث می گساری ام



#بی‌فیض



بهانه دریا


آتشی درون سینه من پا گرفته است

یا سرد سرد می‌شود و یا گرفته است


دیگر دلم بهانه بی‌جا نمی‌کند

عشقی درون سینه من پا گرفته است


آنکس که آمده بود از کرانه دریا

حالا دگر مدینه دل را گرفته است


پایین سرزمین دلم سرد و خالی است

سردی سراغ قسمت بالا گرفته است


دل بی سبب به آینه لبخند می‌زند

امروز شکل شادی و فردا گرفته است


امشب در این اتاق یکی گریه می‌کند

شاید دلی شکسته و گویا گرفته است


ای قطره‌های اشک چرا گریه می‌کنید

گویا دلی بهانه دریا گرفته است.


‌عصر یک روز سرد پاییزی

در درون کوچه ایستاده بدم

زیر آفتاب ناز و قشنگ

گرمی نور آفتاب می‌چسبید

من به دور دست کوچه خیره شدم

یک نفر آمد و مرا تا دید.

دل و قلب مرا به غارت برد

و نگاه مرا همی دزدید.


نگهم در نگاه او گم شد

مثل خورشید درسیاهی شب

کار خود را نمود چشمانش

من شدم عاشق دو چشمانش.


بعد از آن روز سرد پاییزی

در درونم بهار می‌جوشید.

آفتاب عشق از دلم پر زد .

رنگ شیرین عشق بر تنم پاشید

عشق آمد به روبروی خانه ما

پر گشود و نشست روی شانه ما



روزهای اول و نامه زدن

آمدن رفتن و سر کوچه

پرسه‌های شبانه زدن

تا که خلوت همی شود کوچه

بوسه از لای درب خانه زدن

دست هم گرفتن و با ترس

حرف‌های عاشقانه زدن

عصرهای جمعه قول و قرار

رفتن دوش را بهانه زدن

تا که آید به پیش من یک دم

سنگ بر درب خانه زدن


عشق از درونمان جوشید

عقل بیچاره بیهوده می‌کوشید



روزها می‌گذشت و عاشق‌تر

ما دوتا از برای هم بودیم

پشت پنجره تا صبح

بیدار از برای هم بودیم

کرکره روی دیوار خانه او

صبح یک روز عاقلان بستند

با همان عقل ناقص خود

فکر کردن که راه عشق را بستند

لیک نردبان شکسته بر دیوار

حرف‌های نگفته بسیار

دارد از عاشقی که می‌آمد

پله پله برای دیدن یار


عشق هم عالمی چه خوش دارد

روزگار اگر که بگذارد



روزها از پی هم آمدند رفتند

تا که یک شب مرا صدا بنمود

بغض کرده با صدایی سرد

راز را بر ملا بنمود

گفت ای عشق خوب دیرینم

تو بگو من چه‌ها بکنم

با من خسته دل تو می‌مانی

یا که امشب تو را رها بکنم

گفتمش _ کاش من نمی‌گفتم _

که رها کن مرا به هر سختی

گفتمش عشق من تو برو

در پی سرنوشت و خوشبختی


نیمه‌های همان شب مغموم

بانگ شادباش و شادی شد

آخرین قطره‌های اشک هر دو نفر

از کنار دو چشم جاری شد

بعد از آن کوچه گرد شب گشتم

شب نشینی و دود و قمار

جای بوسه بر لبان یار

بوسه بر لب سیگار



سالها می‌گذشت و در یک شب

در همان کوچه پر از گل یاس

یک سلام و ستاره سهیل شدی

کرد کوچه را دوباره پر احساس

قصه ناتمام گشت آغاز



درود همرهان و همراهان گرامی


موقوف المعانی در ادبیات بدین مضمون است که درک مفهوم یک مصرع یا بیت وابسته به معنی مصرع یا ابیات بعدی است.


اشعار ذیل، نمونه ای زیبا از غزلهای موقوف المعانی میباشد که صرفا جهت آشنایی با این گونه از شعر درج گردیده است.


سپاس



غزل ۵۲۵ محتشم کاشانی



هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که تو

یار غیری و فغان من از آن است که تو


همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی

وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو


میدری غنچه صفت پردهٔ ناموس ولی

بر من تنگ دل این نکته عیان است که تو


پاکدامانی از آلایش اغیار چو گل

لیک امید من خسته چنان است که تو


همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر

زان که از همت صاحب نظران است که تو


گرو از صورت چین بردی و ما را ز پیت

دیده معنی از آن رو نگران است که تو


می‌روی وز صف سیمین بدنان هیچ بتی

محتشم را نه چنان آفت جان است که تو


"محتشم کاشانی "


https://gowharin.ir/gowhar/22268

*********************

غزل ۱۶۳ آذر بیگدلی



غیر را خون دل از دیده روان است که تو

خون ما ریزی و، ما را غرض آن است که تو


نشوی شهره به عاشق کشی اندر همه شهر

آری آیین مروت نه چنان است که تو


بی سبب رسم و ره جور و جفا گیری پیش

ور زنی بیگنهم تیغ، همان است که تو


کشته باشی ز ستم صید حرم تا دانی

لیک بر طبع من این ظلم گران است که تو


بهر دلجویی غیرم کشی، اما چو کشی

چشمم آن روز به هر سو نگران است که تو


از پی نعش من آیی، ولی آن دم می دان!

که کسان را همه این ورد زبان است که تو


قاتل آذری از من دگر از حیله مپرس

کز نکویان که تو را کشت؟ عیان است که تو!


" آذر بیگدلی "


https://gowharin.ir/gowhar/118815


*********************

غزلی از باذل مشهدی



می‌پرد چشم من امروز گمان است که تو

قدمی رنجه کنی گرچه عیان است که تو


بر سرِ دلشدگان پا به غلط هم ننهی

دلم از منظر چشمم نگران است که تو


کی درآیی که برآید پیِ استقبالت

تو از او غافل و او غافل از آن است که تو


آنچه هرگز به خیالت نرسد یادِ من است

شیوه‌ی دلبری این نیست همان است که تو


در دلِ اهل دلی جای نکردی هرگز

این سخن بر دل ما سخت گران است که تو


می‌دهی گوش به افسانه‌ی اربابِ غرض

زین پُرآوازه‌سرایی غرض آن است که تو


شده‌ای شهره در این شهر به صد بدنامی

چشم اغیار ز هر سو نگران است که تو


چون ز دل‌ها به‌درآیی به زبان‌ها افتی

تا نگویند به من این صنم آن است که تو


در هوایش دل و دین باخته بودی «باذل»!

دیده شد یار تو رسواتر از آن است که تو



" باذل مشهدی "


*********************

تعامل کاربران

دیوار گوهرین

هنر در واقع ورودِ جادویی روح در جسم است. جسمی که از نان و شراب پرورده می‌شود تا مقرّ روح ‌شود و روح در آن هنر خلق کند تا قرار گیرد و در غیرِ این؛ در اسارت و بی‌قراری افتد! هنرورزیِ انسان آن‌گاه پیش آید که بتواند دست از ستیز بردارد، ستیز با خود، با دیگری و با هستی! جنگ تنها گناهِ واقعیِ انسان است ...

فصل پاییز است و برگهای درختان رنگهای تازه یافته اند،بیقراری می کنند و می ریزند. روزها کوتاه و شبها بلند شده اند و تغییراتی در طبیعت به وجود آمده است.دیدگاهی شاعرانه می گوید: پاییز بهاری است که عاشق شده است.

به مناسبت روز حافظ تفالی می زنم به دیوانش، به نیت آینده میهن؛ غزل ۳۷۱ آمد:
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
فکرکنم ببینم منظور حافظ از این غزل چی می تونه باشه؟

چرا؟
بی تفاوتم و کمی ناراحت و ناراضی.
چرا زندگی؟ چه زیبایی ای ممکنه داشته باشه؟
و اصلا زیبا یا نا زیبا، چرا؟
بیهوده ست خیلی

ضرب المثلی عربی می‌گوید: "هو يَنفخُ فى رَمَادٍ" یعنی "او در خاکستر می‌دمد".
احساس می‌کنم که زندگی ما انسان‌ها چنین است. هر کاری که می‌کنیم گویی دمیدن در خاکستر است به امید روشن شدن آتشی که ما را از سرما برهاند اما از خاکستر که آتشی برنمی‌خیزد. در سرمای سوزان، عمری در خاکستر می‌دمیم...

بقول فردوسی عزیز
میاز و متاز و مناز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج

منتخب شعر

شاه بیت