در عشق توم وفا قرین می‌باید
وصل تو گمانست، یقین می‌باید
کار من دل خواسته در خدمت تو
بد نیست ولیکن به ازین می‌باید

مولوی
از دفتر کاربران
بهانه دریا


آتشی درون سینه من پا گرفته است

یا سرد سرد می‌شود و یا گرفته است


دیگر دلم بهانه بی‌جا نمی‌کند

عشقی درون سینه من پا گرفته است


آنکس که آمده بود از کرانه دریا

حالا دگر مدینه دل را گرفته است


پایین سرزمین دلم سرد و خالی است

سردی سراغ قسمت بالا گرفته است


دل بی سبب به آینه لبخند می‌زند

امروز شکل شادی و فردا گرفته است


امشب در این اتاق یکی گریه می‌کند

شاید دلی شکسته و گویا گرفته است


ای قطره‌های اشک چرا گریه می‌کنید

گویا دلی بهانه دریا گرفته است.


‌عصر یک روز سرد پاییزی

در درون کوچه ایستاده بدم

زیر آفتاب ناز و قشنگ

گرمی نور آفتاب می‌چسبید

من به دور دست کوچه خیره شدم

یک نفر آمد و مرا تا دید.

دل و قلب مرا به غارت برد

و نگاه مرا همی دزدید.


نگهم در نگاه او گم شد

مثل خورشید درسیاهی شب

کار خود را نمود چشمانش

من شدم عاشق دو چشمانش.


بعد از آن روز سرد پاییزی

در درونم بهار می‌جوشید.

آفتاب عشق از دلم پر زد .

رنگ شیرین عشق بر تنم پاشید

عشق آمد به روبروی خانه ما

پر گشود و نشست روی شانه ما



روزهای اول و نامه زدن

آمدن رفتن و سر کوچه

پرسه‌های شبانه زدن

تا که خلوت همی شود کوچه

بوسه از لای درب خانه زدن

دست هم گرفتن و با ترس

حرف‌های عاشقانه زدن

عصرهای جمعه قول و قرار

رفتن دوش را بهانه زدن

تا که آید به پیش من یک دم

سنگ بر درب خانه زدن


عشق از درونمان جوشید

عقل بیچاره بیهوده می‌کوشید



روزها می‌گذشت و عاشق‌تر

ما دوتا از برای هم بودیم

پشت پنجره تا صبح

بیدار از برای هم بودیم

کرکره روی دیوار خانه او

صبح یک روز عاقلان بستند

با همان عقل ناقص خود

فکر کردن که راه عشق را بستند

لیک نردبان شکسته بر دیوار

حرف‌های نگفته بسیار

دارد از عاشقی که می‌آمد

پله پله برای دیدن یار


عشق هم عالمی چه خوش دارد

روزگار اگر که بگذارد



روزها از پی هم آمدند رفتند

تا که یک شب مرا صدا بنمود

بغض کرده با صدایی سرد

راز را بر ملا بنمود

گفت ای عشق خوب دیرینم

تو بگو من چه‌ها بکنم

با من خسته دل تو می‌مانی

یا که امشب تو را رها بکنم

گفتمش _ کاش من نمی‌گفتم _

که رها کن مرا به هر سختی

گفتمش عشق من تو برو

در پی سرنوشت و خوشبختی


نیمه‌های همان شب مغموم

بانگ شادباش و شادی شد

آخرین قطره‌های اشک هر دو نفر

از کنار دو چشم جاری شد

بعد از آن کوچه گرد شب گشتم

شب نشینی و دود و قمار

جای بوسه بر لبان یار

بوسه بر لب سیگار



سالها می‌گذشت و در یک شب

در همان کوچه پر از گل یاس

یک سلام و ستاره سهیل شدی

کرد کوچه را دوباره پر احساس

قصه ناتمام گشت آغاز



کودکی با فریاد، چشمانی گُشاد و پُر نور از شَعف، سریع و کوتاه، موسیقی خنده را هم‌نوا با باد سَر می‌کند و سُر می‌خورد.

و این قصهٔ کوتاه سقوطی‌ست که پایانش لبخند است. زمین پایان راه نیست، نقطه‌ی آغاز خنده‌ای دیگرست. پله‌های آهنین و سخت. راهی که دوباره باید رفت. و باز لذت سُر خوردن و شادی.

چقدر حرف توی این بازی هست. برای این شادی باید تلاش کرد. این تلاش پاداشی دلنشین دارد. دوباره و دوباره و دوباره. هر بار مسیر همان است. تلاش و زحمت. پس از سختی آسانی‌ست و هر فرازی را فرودی هست.

دل از تردید رها می‌شود و ترس، دست در دستِ شوق، به بازی تبدیل می‌شود.

گاهی باید ایستاد و تماشا کرد. گاهی باید لذت موفقیت دیگری را دید. گاهی باید شاهد تلاش دیگران بود. شاهد شکست‌ها، افتادن‌ها و لغزیدن‌ها. باید عبرت گرفت.

بنشینیم بر سُرسُرهٔ روزگار، با لبخند، رها، شیب شادی را سُر بخوریم.

«س.م.ط.بالا»


پی‌نوشت: تصویر این نوشته با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شده است.

درود همرهان و همراهان گرامی


موقوف المعانی در ادبیات بدین مضمون است که درک مفهوم یک مصرع یا بیت وابسته به معنی مصرع یا ابیات بعدی است.


اشعار ذیل، نمونه ای زیبا از غزلهای موقوف المعانی میباشد که صرفا جهت آشنایی با این گونه از شعر درج گردیده است. غزل محتشم کاشانی و آذر بیگدلی که در منابع گوهرین موجود می باشد توسط بنده خوانش گردیده است.


سپاس



غزل ۵۲۵ محتشم کاشانی



هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که تو

یار غیری و فغان من از آن است که تو


همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی

وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو


میدری غنچه صفت پردهٔ ناموس ولی

بر من تنگ دل این نکته عیان است که تو


پاکدامانی از آلایش اغیار چو گل

لیک امید من خسته چنان است که تو


همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر

زان که از همت صاحب نظران است که تو


گرو از صورت چین بردی و ما را ز پیت

دیده معنی از آن رو نگران است که تو


می‌روی وز صف سیمین بدنان هیچ بتی

محتشم را نه چنان آفت جان است که تو


"محتشم کاشانی "


https://gowharin.ir/gowhar/22268

*********************

غزل ۱۶۳ آذر بیگدلی



غیر را خون دل از دیده روان است که تو

خون ما ریزی و، ما را غرض آن است که تو


نشوی شهره به عاشق کشی اندر همه شهر

آری آیین مروت نه چنان است که تو


بی سبب رسم و ره جور و جفا گیری پیش

ور زنی بیگنهم تیغ، همان است که تو


کشته باشی ز ستم صید حرم تا دانی

لیک بر طبع من این ظلم گران است که تو


بهر دلجویی غیرم کشی، اما چو کشی

چشمم آن روز به هر سو نگران است که تو


از پی نعش من آیی، ولی آن دم می دان!

که کسان را همه این ورد زبان است که تو


قاتل آذری از من دگر از حیله مپرس

کز نکویان که تو را کشت؟ عیان است که تو!


" آذر بیگدلی "


https://gowharin.ir/gowhar/118815


*********************

غزلی از باذل مشهدی



می‌پرد چشم من امروز گمان است که تو

قدمی رنجه کنی گرچه عیان است که تو


بر سرِ دلشدگان پا به غلط هم ننهی

دلم از منظر چشمم نگران است که تو


کی درآیی که برآید پیِ استقبالت

تو از او غافل و او غافل از آن است که تو


آنچه هرگز به خیالت نرسد یادِ من است

شیوه‌ی دلبری این نیست همان است که تو


در دلِ اهل دلی جای نکردی هرگز

این سخن بر دل ما سخت گران است که تو


می‌دهی گوش به افسانه‌ی اربابِ غرض

زین پُرآوازه‌سرایی غرض آن است که تو


شده‌ای شهره در این شهر به صد بدنامی

چشم اغیار ز هر سو نگران است که تو


چون ز دل‌ها به‌درآیی به زبان‌ها افتی

تا نگویند به من این صنم آن است که تو


در هوایش دل و دین باخته بودی «باذل»!

دیده شد یار تو رسواتر از آن است که تو



" باذل مشهدی "


*********************

ساحل نوازشگر باقی


چه غمگین خواهد بود


غنودن در کویری دور


مردن در عطش تشنگی مغلوب چشمانت


بهترین رحمت خوب خدایی


چراغ گمگشتگی های ظلمانی من


با من بیا به دشت های خاموش


به راز های سر به مهر


بیا با تو خدایی شویم

رفتی و تمام غزلم بی تو فروریخت

احوال دل بر گسلم بی تو فروریخت

من مرهم غم را به بغل های تو دیدم

رفتی و خیال بغلم بی تو فرو ریخت

شیرین من ای خوب ترین اتفاقات

دنیای خوش چون عسلم بی تو فرو ریخت

انگار که من سهم دلم غصه و دردست

هرچیز که بود از ازلم بی تو فرو ریخت


محمد صادق اسفندیاری


دیوار گوهرین

ضرب المثلی عربی می‌گوید: "هو يَنفخُ فى رَمَادٍ" یعنی "او در خاکستر می‌دمد".
احساس می‌کنم که زندگی ما انسان‌ها چنین است. هر کاری که می‌کنیم گویی دمیدن در خاکستر است به امید روشن شدن آتشی که ما را از سرما برهاند اما از خاکستر که آتشی برنمی‌خیزد. در سرمای سوزان، عمری در خاکستر می‌دمیم...

بقول فردوسی عزیز
میاز و متاز و مناز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج

اگر خوابیدن یه نیاز برای ما انسانها نبود و نظمی لازم نبود کی بخوابیم کی بیدار شیم برای من بهتر بود چرا که بیزارم از قاعده نظم و تکرار یکسان.
هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم زندگی هیچ تعریفی ندارد که همه ما قبول داشته باشیم هر کسی اثر انگشت خودش را دارد.

چایت را بنوش
از لحظه هایت لذت ببر
از گندمزار من و تو مشتی کاه باقی خواهد ماند برای بادها

اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم

زمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم

درونت را زلال کن

آنگاه نگران هیچ چیز نباش

این خودِ آرامش است.