از بوی تو گشت دلتنگ باد سحر
وز مهر تو گشت سر سبک باد سحر
در گرد سر زلف تو کس مینرسد
جز باد سحرگهی، خنک باد سحر
از دفتر کاربران
دیوار گوهرین
چرا؟
بی تفاوتم و کمی ناراحت و ناراضی.
چرا زندگی؟ چه زیبایی ای ممکنه داشته باشه؟
و اصلا زیبا یا نا زیبا، چرا؟
بیهوده ست خیلی
ضرب المثلی عربی میگوید: "هو يَنفخُ فى رَمَادٍ" یعنی "او در خاکستر میدمد".
احساس میکنم که زندگی ما انسانها چنین است. هر کاری که میکنیم گویی دمیدن در خاکستر است به امید روشن شدن آتشی که ما را از سرما برهاند اما از خاکستر که آتشی برنمیخیزد. در سرمای سوزان، عمری در خاکستر میدمیم...
بقول فردوسی عزیز
میاز و متاز و مناز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج
اگر خوابیدن یه نیاز برای ما انسانها نبود و نظمی لازم نبود کی بخوابیم کی بیدار شیم برای من بهتر بود چرا که بیزارم از قاعده نظم و تکرار یکسان.
هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم زندگی هیچ تعریفی ندارد که همه ما قبول داشته باشیم هر کسی اثر انگشت خودش را دارد.
چایت را بنوش
از لحظه هایت لذت ببر
از گندمزار من و تو مشتی کاه باقی خواهد ماند برای بادها
اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم
زمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم
شاه بیت