آنی تو که حال دل نالان دانی
احوال دل شکسته بالان دانی
گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی
آری الستُ ای شه خوبان دل
ای تو عاشق ای پدر ، ای دلبر و جانان دل
آری الستُ ،دیده ام و جه دلانگیز تو را
در همه اکناف شنیدم نغمه بانگ تو را
آری الستُ ،ای مظهر دین و ایمان و وفا
ای همه عشق ، محبت ، ستایش و ثنا
آری الستُ که به نام بی نام تو زنده ایم
در جوار حلقه ات تا ابد پاینده ایم
جز سر کوی تو منزل نکنم جای دگر
منزلت زانکه بود جنَّت الاعلای دگر
گرچه در شهر دلآرام و پریزاد بسیست
نروم جز تو پی یار دلآرای دگر
هر قَدَر دلبر فتّانه بیاید به جهان
کم نماید که تویی دلبر والای دگر
مهر تو گرچه شفقوار کند چشم مرا
ماهوَش چون تو نباشد رخ زیبای دگر
تا تو بخشی به دلم گوهر نایاب هنر
نستاند ز کسی لولوء لالای دگر
همیشه یادت میارم
قصه دو بید و طوفان شب زده را
دانم خودت هم میدانی ای خون تازه دویده در رگهای خشکیده من ی خون تازه دویده در رگهای شعرم چه فرقی میکند فرشته من اهل کجا باشی کافیست بربندی دو چشم عمیقت را میگم ،میگم اگه میشه، اگه میشه ؛
پای این عشق بمان
تو یادم بیار و
در گوشم بخوان
شعری که هرگز به آخر نخواهد رسید ،
شوری و بیقراری
بالاتر از توصیف و تاب من
اندیشهای که همه ابعادش را از من گرفته
و تهی و مست
پی خود روانم کرده
آن تات خبیث
به خودم میخندم ،
به رازهایی که از تو در دل دارد!
به سکوت رندانه دل سرخم !
جان من ؛
ای که خوش نشستهای بر روح و جانم
از همین حالا گفته باشم :
لحظهای بی تو نتوانم
یکی بود یکی نبود به غیراز خدای مهربان هیچکی نبود
آدمی باید در نهایت به تنهایی با دردها، رنجها، مصیبتها و مشکلات خود، روبهرو شود.
در من بدمی ،
من زنده می شوم،
یک جان چه بود ، صد جان منی
مولوی
